تبليغاتX
متروک مثل ذهن یک کودک پنج ساله!

زندگیم بر خلاف آرزو هایم می گذرد.

 

یه خبر ناگوار...... بگم؟ یه سوژه رو برای خندیدن تا اخر سال از دست دادیم! انقدر رفتیم از این معلم هندسمون شکایت کردیم تا اخر سوژمونو عوضش کردن!خیلی حیف شددددد!!!!!! ولی به جاش این معلممون خیلی باحاله . معلم امار ما و ریاضیمون هم هستش خیلی حال میده. کلا پایس!

یه دفتر سوتی درست کردم! امسال پایه ثابت دفتر ندا جان هستند که سوتی میدن در حده بنز باراباس!حالا بماندددددددد!!!!!!!

امروز انقدر تو کلاس خندیدم که اصلا نمیشه گفت. دبیر جغرافیمون هم به جمع سوژه های خنده هامون پیوست! ندا قبل از اینکه معلمون بیاد داشت ادای ایشون رو در میوورد!!!! دقیقا همه ی حرکاتی که انجام میداد خانم"ه"!!!! مثلا تا میاد تو کلاس گوشیشو در میاره ساعتشو نگاه میکنه میذاره رو میز! کاره همیششه! بعد از اینکه ادا در اووردن ندا تموم شد خانم اومد سر کلاس......دقیقا تا کیفشو گذاشت رو میز گوشیشو در اوورد! یهم همممون زدیم زیر خنده!!!!!! تا یه کاری میکرد ما میخندیدیم!دلیلشو پرسید ما هم گفتیم ندا داشته ادای یکی از بچه ها رو در میوورده! اخرش گفت نکنه داشتین ادای منو در مییوردین که انقدر هی میخندین؟!!!!!! البته این حرفو با خنده گفتش!!!!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:5


شنبه هم که بچه های تجربی تشریح قورباغه داشتن..... تا ما تحت این فلک زده رو ریختن رو کاغذ! یکی از بچه ها که زد زیره گریه ولی باحال بود ما امار داشتیم زود امتحان دادیم رفتیم تشریح ببینیم! بعدش دیدنی بودد یکی از بچه ها جنازه ی اینو برداشت رفت تو کلاس پیش ریاضی! فقط صدای جیغ بود که میومد بیرون! از اون جیغ رنگیا!!!!!معلمه خیلی تمیز قورباغه هه رو از وسط جر داد!!! ماهر بووود

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:21


+ تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 3:43 بعد از ظهر نويسنده شروین |

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک. 

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
-
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.
 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.

+ تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:37 بعد از ظهر نويسنده شروین |
سلاااام!!!!!!!

 دیروز عجب روزی بود!!!  شاید عنوان بهترین روز تحصیلیم رو هم بگم کم گفتم!!! خوووب ماجرا از این شروع می شه که

یه هفته ای شایعه اردو رفتن تو ذهنم داره بالا پایین میپره!! یعنی می ریم!!؟؟

یه هفته بعد زنگ آمار شنبه (بروبکس رضایت نووومه هاتونو با مبلغ ۰۰۰/ بیارین فردا زیرشم بنویـــسیــن نهار چی می خورین!)

اوووره دیگه ماهم یه شنبه دادیم اونارو بهشون...  و سه شنبه رسـیــــــــــــــــد  بروبکس آماده به سوی اوردوگاه چمروون!!

رسیــدیم... ا ا ا ا ا ا بچه ها اینجا چقدر آخوند داره !!! یکی از بچه ها با گوشیش که داشت از همه فیلم می گرفت همون لحظه ۲تا آخوند داشتن رد می شدن که اون با گوشیش زووم کرد تو سرشون (دقیقاً وسط عمامشون!!) بعد رفت از روبرو ازشون فیلم گرفت!!    بدبختا فکر کردن خیلی آدمای مهمین یا ما عشق آخوندیم!!!

خولاصه که به آلاچیق مدرسمون رسیدیم و نشستیم!!! بچه ها تا می خواستن دیسکو دنسینگ رو راه بندازن یـــوهــو  یه زنه چادری از اون مسئول ضدحال های اردوگاهه اومد و گفت که نمی دونم از این غلطا نکنین!!!!  ماهم بهمون برخورد!!!   بعد اینکه یکم نشستیم مدیرمون اومد گفت بچه ها پاشین که داریم می ریم تله کابین آقا ما رو می گی جوگیر پریدیم بیرون و حرکـــــــــــــــــت....!

مسیر آسفالتیرو رفتیم تا اینکه  رسیدیم به یه مسیر کوهستانیه ترسناک....! خولاصه با هر بدبختیو جون کندن و کوهنوردیی که بود خودمونو رسوندیم به یه جایی یکی از بچه ها- اینجا توچال نیست احیاناً !!!!!!!!!!!!!!!   ما که تازه دوزاریمون افتاده بود گفتیم آؤه اینجا که توچاله!!! ما قرار نبود بیایم توچااال!!!!

تازه فهمیدیم تله کابین معروفی که ما رو یه هفته علاف خودش کرده بود همون تله کابین توچال بود!!!!

آقا رفتیم و رفتیم تا اینکه بعد ۱۲۰ سال سوار تله کابین شدیم سری رفت منو ۴تا دوستم با مدیرمون تو یه کابین افتادیم.  از اونجایی که مدیرمون اونجا بود جیغ و ویغ رو موکول کردیم به برگشتنی. من دقیقاً پشت سر مدیرمون نشسته بودم، از این موقعیت نقره ای استفاده کردم یکی از بچه ها هم آهنگ گذاشت من و اون دوستمم با هم اون پشت رقصیدیم

خووولاصه که رسیدیم بالااااا !!!!!! آقا هوا یخ بود شدیـــد.... من بازم دوربینمو دادم دست یکی که ازم عکس بگیره (انقدر عکس گرفته بودم که داد دوستام در اومده بود!!!!)     رفتیم از راهرو تله کابین بیرون که یه ساختمون خوشگل چوبی دیدم!!!  (اگه وقت کنم عکساشو حتماً می ذارم!)  رفتیم تو من تا یه چی بخوریم منم کافی میکس خریدم، با دوستم مهرناز رفتیم نشستیم، بهم گفت شروین اوون خوانندهه فرزان هست!! گفتم کی اسمشو شنیدم اما آهنگی ازش یادم نمیاد! گفت حالا این حرفارو ول کن!! اون روبرو نشسته!!!!!

منم برگشتم تا اونجایی که گفت رو ببینم دیدم که تنها چیزی که می بینم بچه های مان که طرفو دوره کردن!!!

منم رفتم تا ببینم اصلا طرف چه شکلی هست!!!!!!!!!  

طرف رو که دیدم تازه کم کم یادم اومد که آآآآآره من اینو میشناسم تا خواستم باهاش عکس بگیرم ناظممون اومد گفت بچه ها موووووتفرق شین جااااان ننه هاتون  منم طی یک عملیات عجیب غریب ناظممون رو فرستادم اونور و خودمم اینور یعنی پیش فرزان دوربینمم سریع پاس دادم دست یکی از بچه ها که اصلاً یادم نیست کی بود!!  بعد اینکه عکسمو گرفتم اصلاً از طرف تشکر هم نکردم!!!!!!!!

اومدم اینور دیدم بقیه دوستان که گفتن هنوز طرفو به جا نیاوردن ازش امضا گرفتن!!!!!!  خولااااصه که ما با این کارامووون فرزان رو دچار اعتماد به نفس کاذب کردیم، همین که داشتیم همگی می خندیدم یووووهووو دیدم بدبخت دمشو گذاشت رو کووولشو د بدو  اما ازش خوشم اووومد آدمی نبود که ذره ای خودشو بگیره باحال بود!! همین رفتارش باعث شد که الان انگیزه پیدا کنم برم یکی از آهنگاشو دانلود کنم بگوووشم.

خووولاصه نوبتی هم باشه نوبت به تله کابین رسید من و دوستام ۵تایی سریع پریدیم تو یه تله کابین و رفتیم تا تله کابین حرکت کرد ما یه جیغ هایی کشیدیم که اووووه اوووه.......!!!!!!!!!!!!!!  

از تله کابین که پیاده شدیم از یه مسیر خاکی کوهستانی به قووول ناظممون بز رو!!!  با بدبختی و احتمال شهید دادن رد شدیم و بلاخره به اردوگاه رسیدیم!!!!!!!!!!   تا ناهارمون رو بهمون دادن عین این گدا گرسنه ها خالی شدیم رووووش!!!!!  آخه داشتیم می مردیم از گشنگی  بعد اینکه ناهار رو خوردیم اردو تماااااااشیـــد شد!!!!!!!!

بعداً نوشت: بابام اووووومد....!!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 7:57 بعد از ظهر نويسنده شروین |
از دو هفته پیش که مدرسه ها شروع شدن نه حوصله ی آپ طولانی داشتم نه وقتش رو.

اما امروز دیگه می خوام بشینم ور دل وبم و واسه خودم بنویسم.

تولدم گذشت کادو اونقدر زیاد نگرفتم اما تبریک زیاد شنیدم، از کسایی هم تبریک شنیدم که فکرشم نمی کردم تولدم یادشون باشه!!!!!!!!!!! اصلاً ۱۳هم که اس ام اساشون می رسید شاخای منم همینطوری شروع می کردن بالا اومدن!!!!  بهار کادوش رو با ۲هفته تإخیر داد اما خیلی خوشگل بود!! با کادوی اون بیشتر از همه حال کردم؛

من این هفته آخر تابستون مونده به مهر از استرس زیاد شبا خوابم نمی برد؛ حالا تو این اوضاع من مامان گرامی تبریز رفتنشون گرفت!!! خولاصه که منو مامان رفتیم تبریز و ۳۱ام برگشتیم. منم ۳۱ که باشه سه شنبه با دوستم قرار گذاشتم که بریم پارک طبق معمول، خولاصه که روز آخری عقدمونو خالی کردیم! هر ذره ای که هوا تاریک می شد دلمون بیشتر می گرفت. اون روزم گذشت الان دقیقاً دو هفته از اونروز گذشته!!!!

خولاصه چهارشنبه شد و اول مهر؛ صبح که تو آینه خودمو نیگا می کردم یه زبون درازی از روی تنفر هم به سمت آینه کردم!!! (از اینکه رفتم رشته ای که زیاد دوست ندارم دلم خیلی گرفته بود.)

تو مدرسه احساس کردم قیافم عین اوناییه که باید واسشون جشن شکوفه ها بگیرن!!!!!!!!! انقده مظلوم و گوشه گیر بودم اول صبحی که دلم واسه خودم کباب شد!!! آخه من!! شروین!! تو مدرسه!! اینقدر غمگین اینقدر تنها اینقدر گوشه گیر!!!!!! یه لحظه احساس کردم دیوارا دارن رو سرم خراب می شن!! پیش خودم گفتم کاش سرویسی بودن رو تحمل می کردم و همون مدرسه یاران می رفتم!!!

خولاصه همینطوری که داشتم تو فکرای اینجوریم ---؟----؟----؟ــــــــ!!!  سیر می کردم خانوم.م (مدیرمون) گفت شروین جان این فرانکه هم کلاسیت!!!! من یه نگاه به فرانک کردم دیدم ااااااا بابا عینک مهندسی!!!!! همین شد که کرک و پرم ریخت!!! یکم یخمو با کمک آفتابی که از رو سر کچل اکبر آقا بازتاب می شد آب کردم و شروع کردم با فرانک فک زدن، بعد چند دیقه دیدم!!! ااااااااا  یکی داره می آد طرفم!! من اونو می شناسم اونم منو می شناسه اما هیچ کدوم همدیگرو نمی شناسیم:

من- سلام تو خیلی آشنایی!!! راهنمائی باهم بودیم!!!!!

پریسا- آره بابا سوم هم کلاسی بودیم!!!!!!!!! من تو رو یادمه تو شروینی دیگه!!

من- ااااایـــــــول من اصاً اسمت یادم نیست!!!

پریسا- من پریسام دیگه دوس الناز!!

من- ااااااااااااااااااا توی سلاااام خوبی؟؟؟؟؟؟ از بچه ها چه خبر می بینیشون؟!!! و .......

واقعاً یه دست خوشگل بزنین که من چقدر حافظم توپ کار می کنه همکلاسی و دوست یه سال پیشم یادم نمیومد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اصاً یادم رفت داشتم با فرانک حرف می زدم برگشتم یه کلمه هم با اون حرف بزنم که دیدم اااااااااااااااااااا اینم یکی دیگه!!!! بابا سپیده تو اینجا چی کار می کنی!!!!!!!!!!!!! من چرا اینجا همرو می شناسم! همین شد که از اینکه یخم آب شه بی خیال شدم و تصمیم گرفتم که یهو بخار شم تا دیگه فکر نکنم زیادی بی بخارم!!!!!! (چی گفتم!!!)

خولاصه که معلما دونه دونه اومدنو حال مارو روز اولی گرفتن!!!! نفری دو صفحرو درس دادن کم کمش!!!!!

معلم ریاضیمون خیلــــــــــــــــــی باحاله عاشگــــــــشم خیلی  فداش بشم خیلــــــــی!!!!

....

زیاد اتفاق اوفتاده اگه بخوام همرو بگم می می رم!!!!!! فقط در همین حد بدونین مدرسمونو خیلی دوس دارم خیلی ازش خوشم اومده!! و خیلی خوشحالم که سرویسی نیستم!!!

کلاس زبانمم شروع شده دو هفتس ترم جدیدم استارتش زده شده یشنبه سه شنبه ها کلاس زبان دارم از این ۵شنبه هم کلاس سنتورم اضافه می شه!!!!!!!!!! یعنی خوده مرگ!!!

فیزیک دو خیلی سخته درسی که تنها دلیلم واسه رفتن به رشته ی ریاضی بود داره کم کم حالمو می گیره البته درام مثل خر ۲تا درسو می خونم یکی عربی یکی هم فیزیک اگه از این دوتا کم نیارم بقیه همش بچه بازیه یکمم دقتم تو ریاضی بره بالا دیگه همه چی حله معدلمو ۲۰ فرض کنین!!!!!!!

خوب احساس می کنم زیادی دارم حرف می زنم!!!! فکر کنم این رکورد بلند ترین آپم بوددددد!!! پس مثل همیشه:

 خووودافظ!!!!! Arabic Veil

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 6:41 بعد از ظهر نويسنده شروین |
سلام!!!

اول بگم که بابا دلم واست تنگ شده!! بعضی وقتا اصاً یادم میره که وجود داری و وقتی یادم می افتی دلم می گیره که چرا باید با تمام مهربونی هات وجودت رو چند ماه یکبار کنارم تجربه کنم، از وقتی که رفتی حتی یه شب هم خوابت رو ندیدم، می گن تو خواب روح ها باهم در ارتباطن، شاید به خاطر این نمی بینمت که ساعت شب و روزمون فرق داره!!!  پس اگه اینجوریه خواهش یه بار سر کار چرتت ببره ... نه!!! بابایی نخواب چون ممکنه یهو خوابت ببره و یه اتفاق بدی واست بیفته!!!

بابا وقتی پیشم هستی انقدر با نبودنت شرطی شدم که وجودت واسم ملموس نیست!!! من از ۸ سال پیش با نبودنات سر کردم؛ چند وقت پیش مامان داشت تعریف می کرد که اون وایل که من ۸-۹ سالم بود و تو هم می رفتی و بعد مثلاً ۱ماه میومدی ازت خجالت می کشیدم ؛ مامان اینو می گفت و می خندید اما من دلم بدجوری گرفت چون نباید می خندید باید می نشست و گریه می کرد!!

۲ماه دیگه میای پیشم که با این ۲ماهی که گذشت می شه ۴ماه؛ حالا نمی دونم که اونموقع ازت خجالت بکشم یا نه!!!!

       

    

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:50 قبل از ظهر نويسنده شروین |