|
زندگیم بر خلاف آرزو هایم می گذرد. |
|
| یه خبر ناگوار...... بگم؟ یه سوژه رو برای خندیدن تا اخر سال از دست دادیم یه دفتر سوتی درست کردم امروز انقدر تو کلاس خندیدم که اصلا نمیشه گفت. دبیر جغرافیمون هم به جمع سوژه های خنده هامون پیوست نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:5
شنبه هم که بچه های تجربی تشریح قورباغه داشتن نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:21
+
تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 3:43 بعد از ظهر نويسنده شروین
|
چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک. زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر. آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟ دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعههای رنگارنگ کوچک پر کرده بود. دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟ دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد. رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعهی گمشدهاش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم. قطعهی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمیکرد
+
تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:37 بعد از ظهر نويسنده شروین
|
سلاااام!!!!!!!
یه هفته ای شایعه اردو رفتن تو ذهنم داره بالا پایین میپره!! یعنی می ریم!!؟؟ یه هفته بعد زنگ آمار شنبه (بروبکس رضایت نووومه هاتونو با مبلغ ۰۰۰/ اوووره دیگه ماهم یه شنبه دادیم اونارو بهشون... و سه شنبه رسـیــــــــــــــــد رسیــدیم... ا ا ا ا ا ا بچه ها اینجا چقدر آخوند داره !!! خولاصه که به آلاچیق مدرسمون رسیدیم و نشستیم!!! بچه ها تا می خواستن دیسکو دنسینگ رو راه بندازن یـــوهــو مسیر آسفالتیرو رفتیم تا اینکه تازه فهمیدیم تله کابین معروفی که ما رو یه هفته علاف خودش کرده بود همون تله کابین توچال بود!!!! آقا رفتیم و رفتیم تا اینکه بعد ۱۲۰ سال سوار تله کابین شدیم سری رفت منو ۴تا دوستم با مدیرمون تو یه کابین افتادیم. از اونجایی که مدیرمون اونجا بود جیغ و ویغ رو موکول کردیم به برگشتنی. من دقیقاً پشت سر مدیرمون نشسته بودم، از این موقعیت نقره ای استفاده کردم یکی از بچه ها هم آهنگ گذاشت من و اون دوستمم با هم اون پشت رقصیدیم خووولاصه که رسیدیم بالااااا !!!!!! آقا هوا یخ بود شدیـــد.... من بازم دوربینمو دادم دست یکی که ازم عکس بگیره (انقدر عکس گرفته بودم که داد دوستام در اومده بود!!!!) رفتیم از راهرو تله کابین بیرون که یه ساختمون خوشگل چوبی دیدم!!! (اگه وقت کنم عکساشو حتماً می ذارم!) رفتیم تو من تا یه چی بخوریم منم کافی میکس خریدم، با دوستم مهرناز رفتیم نشستیم، بهم گفت شروین اوون خوانندهه فرزان هست!! گفتم کی اسمشو شنیدم اما آهنگی ازش یادم نمیاد! گفت حالا این حرفارو ول کن!! اون روبرو نشسته!!!!! منم برگشتم تا اونجایی که گفت رو ببینم دیدم که تنها چیزی که می بینم بچه های مان که طرفو دوره کردن!!! منم رفتم تا ببینم اصلا طرف چه شکلی هست!!!!!!!!! طرف رو که دیدم تازه کم کم یادم اومد که آآآآآره من اینو میشناسم اومدم اینور دیدم بقیه دوستان که گفتن هنوز طرفو به جا نیاوردن ازش امضا گرفتن!!!!!! خووولاصه نوبتی هم باشه نوبت به تله کابین رسید من و دوستام ۵تایی سریع پریدیم تو یه تله کابین و رفتیم تا تله کابین حرکت کرد ما یه جیغ هایی کشیدیم که اووووه اوووه.......!!!!!!!!!!!!!! از تله کابین که پیاده شدیم از یه مسیر خاکی کوهستانی به قووول ناظممون بز رو!!! بعداً نوشت: بابام اووووومد....!!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 7:57 بعد از ظهر نويسنده شروین
|
از دو هفته پیش که مدرسه ها شروع شدن نه حوصله ی آپ طولانی داشتم نه وقتش رو.
اما امروز دیگه می خوام بشینم ور دل وبم و واسه خودم بنویسم. تولدم گذشت کادو اونقدر زیاد نگرفتم اما تبریک زیاد شنیدم، از کسایی هم تبریک شنیدم که فکرشم نمی کردم تولدم یادشون باشه!!!!!!!!!!! من این هفته آخر تابستون مونده به مهر از استرس زیاد شبا خوابم نمی برد؛ خولاصه چهارشنبه شد و اول مهر؛ تو مدرسه احساس کردم قیافم عین اوناییه که باید واسشون جشن شکوفه ها بگیرن!!!!!!!!! انقده مظلوم و گوشه گیر بودم اول صبحی که دلم واسه خودم کباب شد!!! خولاصه همینطوری که داشتم تو فکرای اینجوریم ---؟ من- سلام تو خیلی آشنایی!!! راهنمائی باهم بودیم!!!!! پریسا- آره بابا سوم هم کلاسی بودیم!!!!!!!!! من تو رو یادمه تو شروینی دیگه!! من- ااااایـــــــول من اصاً اسمت یادم نیست!!! پریسا- من پریسام دیگه دوس الناز!! من- ااااااااااااااااااا توی سلاااام خوبی؟؟؟؟؟؟ از بچه ها چه خبر می بینیشون؟!!! و ....... واقعاً یه دست خوشگل بزنین که من چقدر حافظم توپ کار می کنه همکلاسی و دوست یه سال پیشم یادم نمیومد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خولاصه که معلما دونه دونه اومدنو حال مارو روز اولی گرفتن!!!! معلم ریاضیمون خیلــــــــــــــــــی باحاله عاشگــــــــشم خیلی .... زیاد اتفاق اوفتاده اگه بخوام همرو بگم می می رم!!!!!! فقط در همین حد بدونین مدرسمونو خیلی دوس دارم خیلی ازش خوشم اومده!! و خیلی خوشحالم که سرویسی نیستم!!! کلاس زبانمم شروع شده دو هفتس ترم جدیدم استارتش زده شده یشنبه سه شنبه ها کلاس زبان دارم از این ۵شنبه هم کلاس سنتورم اضافه می شه!!!!!!!!!! یعنی خوده مرگ!!! فیزیک دو خیلی سخته درسی که تنها دلیلم واسه رفتن به رشته ی ریاضی بود داره کم کم حالمو می گیره خوب احساس می کنم زیادی دارم حرف می زنم!!!! فکر کنم این رکورد بلند ترین آپم بوددددد!!! پس مثل همیشه: خووودافظ!!!!!
+
تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 6:41 بعد از ظهر نويسنده شروین
|
سلام!!!
اول بگم که بابا دلم واست تنگ شده!! بعضی وقتا اصاً یادم میره که وجود داری و وقتی یادم می افتی دلم می گیره که چرا باید با تمام مهربونی هات وجودت رو چند ماه یکبار کنارم تجربه کنم، از وقتی که رفتی حتی یه شب هم خوابت رو ندیدم، می گن تو خواب روح ها باهم در ارتباطن، شاید به خاطر این نمی بینمت که ساعت شب و روزمون فرق داره!!! پس اگه اینجوریه خواهش یه بار سر کار چرتت ببره ... نه!!! بابایی نخواب چون ممکنه یهو خوابت ببره و یه اتفاق بدی واست بیفته!!! بابا وقتی پیشم هستی انقدر با نبودنت شرطی شدم که وجودت واسم ملموس نیست!!! من از ۸ سال پیش با نبودنات سر کردم؛ چند وقت پیش مامان داشت تعریف می کرد که اون وایل که من ۸-۹ سالم بود و تو هم می رفتی و بعد مثلاً ۱ماه میومدی ازت خجالت می کشیدم ۲ماه دیگه میای پیشم که با این ۲ماهی که گذشت می شه ۴ماه؛ حالا نمی دونم که اونموقع ازت خجالت بکشم یا نه!!!!
+
تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:50 قبل از ظهر نويسنده شروین
|
|
|